ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

درمان وسواس

هدف پژوهش حاضر تعیین تاثیر آموزش رفتارهای سالم جنسی در کاهش نشانه های اختلال اضطرابی وسواس- بی اختیاری بود. جامعه در این پژوهش شامل تمام درمانجویان مبتلا به اختلال وسواس مراجعه کننده به انجمن وسواس بود. نمونه ای بیست نفری به روش نمونه گیری تصادفی ساده انتخاب و با همین روش در دو گروه آزمایش و گواه قرار داده شد. آموزش رفتارهای سالم جنسی را برای گروه آزمایشی اجرا کردیم و میزان شدت اختلال وسواس هر آزمودنی بوسیله مقیاس وسواس – بی اختیاری ییل بروان (YBOCS) در پیش آزمون و پس آزمون اندازه گیری شد. نتایج نشان داد: 1- آموزش رفتارهای سالم جنسی در کاهش نشانه های اختلال اضطرابی وسواس- بی اختیاری تاثیر مثبت دارد. 2- آموزش رفتارهای سالم جنسی در کاهش نشانه های اختلال اضطرابی وسواس - بی اختیاری در بین زنان و مردان تاثیر متفاوتی ندارد.

کلیدواژه ها : آموزش رفتارهای سالم جنسی، کاهش نشانه ها، اختلال اضطرابی وسواس- بی اختیاری

 منبع: دلیر مجتبی، علی ­اکبری دهکردی مهناز .(1391). تاثير آموزش رفتارهای سالم جنسی در کاهش نشانه ­های اختلال اضطرابي وسواس- بي ­اختياري. مجله دانشور رفتار، 19(7)، 91-102. (ISC)     

+ نوشته شده توسط ضد وسواس در پنجشنبه پنجم شهریور ۱۳۹۴ و ساعت |

 

 

نوشتۀ سامی کلارا، 23 مارس 2015

با تشکر از ترجمه سرکار خانم فرزانه رسانه- کارشناس ارشد روان شناسی

اجازه دهید مقاله‌ام را با گفتن این مطلب آغاز کنم که هرکسی که تا به حال ادعا کرده است که نسبت به چیزی"خیلی وسواسی" بوده است، اگر وحشت این اختلال ناتوان کننده را به‌درستی درک می‌کرد، شاید هرگز این عبارت را استفاده نمی‌کرد. در آن صورت او هرگز آرزو نمی‌کرد که "خیلی وسواسی" باشد. در واقع هیچ‌کس آرزو نمی‌کرد.

وقتی که شما عبارت "اختلال وسواس- اجبار" را می‌شنوید، احتمالاً تصاویری از افراد به ذهنتان خطور می‌کند که اغلب، دستهایشان را بیش از حد می‌شویند، یا فردی که قفسة مواد غذایی خود را بر اساس اندازه و رنگ محتویات آن نظم و ترتیب می‌دهد.

شاید آنچه که شما در مورد وسواس نمی‌دانید، عذاب وحشتناک و فوق‌العاده دردناکی است که هر روز در ذهن فرد مبتلا جریان دارد. یک فرد مبتلا به وسواس کسی نیست که نسبت به چیزها ایرادگیر باشد، آنها نمی‌خواهند که نگران قیمت بنزین باشند، یا نگران اینکه سیم تلفن شما شبیه چه چیزی است. این‌ها همگی بازنمایی‌های نادرستی دربارة وسواس هستند. وسواس به‌ بدترین شکل مورد تمسخر واقع شده است.

زمان زیادی است که وسواس به‌وسیلة جامعه، به‌ویژه رسانه‌های جمعی به طنز گرفته شده و مسخره می‌شود. ارجاعات وسواس در فیلم و تلویزیون به‌طور غم‌انگیزی اشتباه هستند، که باعث می‌شود بیننده اطلاعات نادرستی را دربارة این اختلال روانی دریافت کند.

دو سال پیش، قبل از اینکه وسواسم تشخیص داده شود، من همیشه باور داشتم که وسواس چیزی بیش از شخصی که تمیزی را دوست دارد نیست. با وجودیکه هرگز افراد مبتلا به این اختلال را مسخره نکردم، وسواس را جدی نمی‌گرفتم چرا که من نیز مانند بسیاری دیگر در مورد اینکه وسواس چیست اطلاعات نادرستی داشتم. بدتر از آن این بود که من حدود بیست سال با این اختلال زندگی کرده بودم، بدون هیچ اطلاعی از اینکه بدانم چیزی که من از آن رنج می‌بردم چیست.

مانند بسیاری از افراد مبتلا، من به‌واسطة این اختلال در سکوت کامل زندگی کرده‌ام؛ ساده است، به دلیل اینکه ما خیلی کم در مورد این اختلال می‌دانیم. اگر من در سن 12 سالگی می‌دانستم که وسواس چیست، به جای مدفون کردن افکارم و ترسیدن از آن‌ها، به دنبال کمک می‌رفتم.

از تصاویر مزاحم دربارة آسیب زدن تا افکار جنسی نامعقول و انزجار آور، من با سوالات اخلاقی شکنجه می‌شدم و در احساس گناه بسیار عمیق گرفتار شده بودم که موجب شد من به دفعات بخواهم به زندگی‌ام خاتمه دهم. آن روزها، روزهای بدی بودند، من تمایل به خودکشی داشتم و با ناامیدی به افکار وسواسی عمل می‌کردم.

زندگی کردن با وسواس شبیه زندگی کردن با یک زورگو در درون ذهنتان است. او همواره وجود دارد، همیشه آمادة حمله به هر حرکت شماست و به هر فکری که داشته باشید اعتراض می‌کند. سخت‌تر این است که وقتی شما تلاش می‌کنید تا در برابر این افکار مقاومت نشان دهید، او بیشتر به شما حمله می‌کند.

در حقیقت وسواس به چیزی حمله می‌کند که شما دوست دارید. به همین دلیل وقتی یک مادر مبتلا به وسواس که کودکش را دوست دارد و برای محافظت از او هرکاری انجام می‌دهد، ممکن است از افکار مزاحم آسیب زدن به دخترش پس از زایمان او رنج ببرد. شاید او می‌خواهد سوء استفادة جنسی از نوزادش را نظاره کند، نه به این دلیل که او دوست دارد، بلکه به خاطر اینکه بسیار وحشت زده است. وسواس روی بدترین ترس‌های شما کار می‌کند و شما باور می‌کنید که مستعد انجام آنها هستید.

از دوران کودکی، وسواسم مرا متقاعد ساخته بود که انسان بدی هستم. نمی‌خواهم در اینجا به جزئیات بپردازم چون در قالب کلمات ادا کردن آن بسیار دردناک است، و مهم نیست که چقدر تلاش می‌کنم تا باور کنم که این فقط وسواس است، من هنوز به طور کامل متقاعد نشده‌ام افکاری که تجریه می‌کنم، من نیستم.

پنج سال پیش، پس از فارغ التحصیلی از دانشگاه، وسواسم به طور فزاینده‌ای بدتر شد، تا اینکه یک روز، من تسلیم شدم. در طی شش ماه، از فروپاشی کامل روانی رنج می‌بردم و در تمام این مدت به خاطر ترس از همه چیز اتاق خوابم را ترک نکردم.

یک روز صبح از خواب بیدار شدم و تصمیم گرفتم که کنترل وسواس را در برخی مسائل کوچک به دست بگیرم و این زمانی بود که تصمیم گرفتم مجلة کالت نویز را تأسیس کنم. من ایده‌ام را با یکی از دوستان صمیمی‌ام مطرح کردم و با هم این مجله را بنیان گذاشتیم. این مجله خارج از تمام ناکامی‌ها و دردهایی که وسواس برایم ایجاد کرده بود ساخته شد.

به‌عنوان سردبیر مجلة کالت نویز، من هر روز با یک چالش مواجه هستم و با کابوس زندگی می‌کنم. وقتی که کار ویراستاری را انجام می‌دهم، افکار مزاحم را تجربه می‌کنم. افکاری که به من می‌گوید "چیزهای بدی" در مقالة یک نفر خواهم نوشت. من از هر مقاله‌ای که چاپ می‌کنم عکس می‌گیرم و در طول روز وقتی‌که دچار حملة وحشت زدگی می‌شوم به آنها رجوع می‌کنم.

امروز این اتفاق برایم رخ داد که چهار روز دندان‌هایم را مسواک نکرده‌ام چراکه من با استفاده کردن از چیزی غیر از خمیردندان بر روی مسواکم دچار وحشت‌زدگی شدم. این جمله همیشه وجود دارد که "چه اتفاقی می‌افتاد" اگر من می‌توانستم هر کار کوچکی را انجام دهم.

وسواس سال‌های زیادی از زندگی‌ام را از من گرفته است و روزهای زیادی است که همچنان به این کارش ادامه می‌دهد. دچار محدودیت خانگی شده‌ام، من دیگر قادر نیستم که به تنهایی خانه را ترک کنم، و نیازمند مراقبت شبانه‌روزی در داخل و خارج از خانه هستم. به دلیل ترس از آسیب زدن به خودم- خواسته یا ناخواسته، نمی‌توانم به‌تنهایی از هیچ ماده‌ای استفاده کنم. من نمی‌توانم مصرف داروهایم را خودم اداره کنم چراکه فکر مزاحم به من می‌گوید که ممکن است 40 قرص را به جای یک دانه مصرف کنم. با اینکه این اتفاق غیر ممکن به نظر می‌رسد، من از دوستان، خانواده و متخصصان سوال کرده‌ام، "آیا امکان دارد که شما 40 قرص را به جای یک دانه بخورید؟" پاسخ ساده است: "خیر". ذهن فرد وسواسی او را برای متقاعد کردن نسبت به برخی چیزهای بسیار وحشتناک و کاملاً غیر واقعی مدیریت می‌کند، چیزهایی که غیرواقعی بودن آنها در ذهن یک فرد عادی به‌شدت قابل قبول هستند.

وقتی که من با مراقبم بیرون می‌روم، اگر در حال قدم زدن در خیابان از کنار کسی رد شوم، نفسم را در سینه حبس می‌کنم تا از اینکه چیز "بدی" بگویم جلوگیری کنم. و به محض اینکه به پشت در خانه می‌رسم، با این باور مبارزه می‌کنم که حتماً چیز وحشتناکی به او گفته‌ام- این همان چیزی است که به عنوان "خاطرات کاذب" شناخته شده است. کابرد مشابه این خاطرات برای مثال زمانی است که اگر من در آشپزخانه باشم و از یک چاقو برای بریدن پیاز استفاده کنم، یک فکر یا یک تصویر ظاهر خواهد شد و من بلافاصله چاقو را رها می‌کنم. درست در هفتة گذشته، من آشپزخانه را در حال اشک ریختن ترک کردم چون خودم را تصور می‌کردم که بارها با چاقو به چشمانم ضربه می‌زدم. این تصویر آنقدر واقعی برایم مجسم می‌شود که باید چشمانم را وارسی کنم تا ببینم آیا در واقع این کار را انجام داده‌ام؟ برخی اوقات اگر کسی با من در آشپزخانه باشد، تصور می‌کنم که به او ضربات چاقو خواهم زد.

این روزها من بیشتر تلاش می‌کنم که از شنیدن اخبار روزانه اجتناب کنم، چراکه اگر من برخی از تصادفات وحشتناک یا جرم و جنایت‌ها را بشنوم، مهم نیست که چقدر احمقانه است، اما من خودم را مسئول می‌دانم. اگر متوجه شوم که سرقتی در همسایگی‌ام اتفاق افتاده است، بارها و بارها این فکر را نشخوار می‌کنم تازمانی که بتوانم با خیال راحت به خودم بگویم که من مسئول آن نیستم. مهم نیست که چه حادثه‌ای اتفاق می‌افتد، من همیشه باید پاسخگو باشم و این مسیر دردناک و وحشتناک من در زندگی است. مهم نیست که چه می‌شود من همیشه برای جنایاتی که به‌طور قطع مرتکب نشده‌ام، سرشار از احساس گناه هستم. من می‌گویم تا زمانی‌که با اختلال وسواس- اجبار زندگی می‌کنید هیچ چیزی وجود ندارد که بتوانید با خیال راحت از آن مطمئن باشید.

وسواس بسیار بدتر از ترس‌هایمان عمل می‌کند. وسواس یک اختلال روانی بسیار دردناک و ناتوان کننده است که اغلب از نظر بسیاری از افراد بی‌اهمیت است. این اختلال بارها توسط رسانه‌ها مورد تمسخر واقع شده است که باعث می‌شود افراد مبتلا از صحبت کردن در مورد اختلالشان به دلیل ترس از درک اشتباه یا مسخره شدن بترسند. به همین دلیل برای من بسیار مهم است که جامعة وسواسی، پیر و جوان، برای آگاهی سایر افراد مبتلا، باهم کار کنند تا آنها را آگاه سازند که لازم نیست در سکوت رنج ببرند.

+ نوشته شده توسط ضد وسواس در سه شنبه بیستم مرداد ۱۳۹۴ و ساعت |
 

این خواهر و برادرها در خانه توسط پدرشان زندانی شدند. «اسکار» پدر خانواده آنگلو که یک مهاجر پرویی است معتقد است دنیای بیرون فاسد است و دوست دارد فرزندانش را دور از این دنیا بزرگ کند. به همین خاطر در این خانه برای این بچه ها که حالا بزرگ شدند در طول این مدت قفل بوده است. 

با تشکر از دوست عزیز جناب دکتر امیرپور 

منبع

+ نوشته شده توسط ضد وسواس در جمعه یکم اسفند ۱۳۹۳ و ساعت |

غلبه بر وسواس سخت است، امااگر شما بخواهید، می‌توانید  

 

 

سمت سخت ماجرا این نبود که به مردم بگویم من وسواس دارم. بلکه قسمت سخت مقابله کردن با آن بود. دو سال پیش من مقاله‌ای برای یک مجله نوشتم در مورد زندگی کردن با وسواس و اینکه چگونه ترس من از عدد 3 زندگی‌ام را تحت تأثیر قرار داده بود. دوستانم به من تبریک گفتند، و پدر و مادرم نسخه‌هایی از آن مقاله را برای نشان دادن به بستگان خریداری کردند. همه می‌گفتند من چقدر شجاع بوده‌ام که مشکلم را برای دیگران "مطرح کرده‌ام" و آگاهی عموم را بالا برده‌ام.

اما در حقیقت، من فقط می‌خواستم به چیزی که بسیار مرا ترسانده بود اشاره کنم. ویراستاران مجله بخش‌های نامناسبی که چهره‌ام را در حالی توصیف کرده بودم که وحشت زده در کنار یک دیوار استخر قرار داشتم و از دندان‌هایم خون می‌چکید و خودم را از دور تماشا می‌کردم، حذف کرده بودند. من حدس می‌زنم احتمالاً آنها نمی‌خواستند در مورد دزدی نامزدم که لاستیک‌های یک ماشین را دزدیده بود چیزی بدانند. من نمی‌دانستم او هر زمان که بدون من خانه را ترک می‌کند چه اتفاقی خواهد افتاد. هیچ‌کس نمی‌خواست آن بخش‌ها را بشنود. آنها رفتارهای غیرعادی و عجیب و غریب وارسی کردن و اینکه چقدر خنده دار است که همیشه من خیلی زود سوار قطار می‌شوم را دوست داشتند.

وقتی فکر کردم که نوشتن درباره وسواس چقدر سخت است، فهمیدم که درمان بسیار سخت‌تر خواهد بود. دو سال بعد از آن مقاله، وسواس مرا به زانو در‌آورده بود. در آخرین کریسمس نمی‌توانستم خانه را برای بیش از چند ساعت به خاطر ترس از اینکه خرگوشم خودش را نکشد ترک کنم. در 40 دقیقه پایان سال، مجبور بودم با همه چراغ‌های روشن بخوابم، برای اطمینان از اینکه نامزدم که 200 مایل دورتر با خانواده‌اش زندگی می‌کرد آن شب زنده بماند. من هر روز گریه می‌کردم، گاهی اوقات بی‌وقفه، گاهی در خفا، گاهی فقط روی میز نهارخوری. اشک‌های بی‌کلام، هیچ دلیلی برای صحبت کردن وجود نداشت. من مجموعه‌ای از عکس‌هایی داشتم که برای گذرنامه در ژانویه گرفته بودم و می‌دانستم که اکنون نسبت به گذشته بد به نظر می‌رسیدم اما وقتی صورتم را دیدم که چشمانم به خاطر گریه‌های مداوم فرورفته بود، واقعا مرا ترساند.

نشانه‌های بیرونی وسواس به طور نسبتاً آسانی روز به روز حذف می‌شوند زیراکه بسیاری از عادات وسواسی ظاهر شده و جایگزین آنها می‌شوند که بی‌ضرر به نظر می‌رسند. اما با فرا رسیدن بهار امسال، همه اثرات وسواس برای من طاقت فرسا شده بود. من همه افکارم را در یک دفتر خاطرات نوشتم و به واسطه پزشک خانواده‌مان برای حضور در یک دوره درمان شناختی- رفتاری ثبت نام کردم. فکر کردم این شروعی برای پایان دادن به مبارزه خواهد بود، اما جلسات درمان شناختی- رفتاری که سه ماه بعد آغاز شد افکارم را آشفته کرد. وقتی به سمت خانه راه افتادم، همانطور که در حال مرور گذشته‌ام بودم، سعی می‌کردم تا دوباره گریه کردن را شروع نکنم.

 

شروع درمان

وسواس در من اضطراب ایجاد می‌کرد. من می‌دانستم که چه چیزهایی می‌توانست مرا نگران کند و در نتیجه موجب انجام تشریفات من شود و یا افکارم را برای ساعت‌ها مشغول کند و اینکه در نهایت مطمئن می‌شدم که افکار و رفتارهایم بسیار احمقانه است. اما بعد از چند هفته درمان شناختی- رفتاری توانستم برخی رفتارهایم را خاتمه دهم عادات انگشتانم که گاهی سریع‌تر از آن اتفاق می‌افتاد که من بتوانم آنها را متوقف کنم: وارسی کردن کلیدهای برق، هشدارهای تلفن، قفل‌های در، پریز‌ها، فیوض‌ها و حتی گردنم. من شروع کردم به درک کردن اینکه کارهایی که برای محافظت از خودم در برابر فجایع انجام می‌دادم کمکی نمی‌کرد. بعد از اینکه شما همه آنها را کشف کردید، می‌توانید ببینید که وسواس از کجا ریشه گرفته است.

الان 2 ماه از پایان دوره درمان شناختی رفتاری ام گذشته است. زندگی روزانه من مثل دیگران به نظر می‌رسد اما برای من چیزی به‌طور اساسی تغییر کرده است- انگشتانم دیگر مرا وادار به وارسی کردن نمی‌کنند - و تغییری که من در خودم احساس می‌کنم باورنکردنی است. این تغییر آسان نبود و من آنقدر در جهت درمان عمل می‌کنم تا مطمئن شوم که وارسی کردن‌ها دیگر در من نفوذ پیدا نمی‌کنند. اما تغییر وجود دارد، من به وسیله آن قدرتمند شده ام، و نمی‌توانم باور کنم که تنها 6 ماه سخت کار کردن توانست اضطراب و افسردگی مرا به سرعت خاموش کند. من شروع کردم به تعیین کردن زمانی که به کمک نیاز دارم و به این فکر کردم که وقت من باارزش‌تر از آن است که به‌واسطه ساعت‌ها تفکر اضطرابی دردناک هدر برود. من همچنان باید تلاش می‌کردم که تنها و دیر به خانه بیایم، قفل بودن در خانه را وارسی نکنم (و گاهی اوقات به عنوان یک کار درمانی حتی یک پنجره را باز می‌گذاشتم)، اجازه دهم همه چیز کثیف، نامرتب، و ناتمام باشد.

یک سال پیش من نمی‌توانستم از خانواده‌ام جدا زندگی کنم و از اختلالم دور شوم. من نمی‌دانستم که به شدت همة ترسهایم را درونی‌سازی کرده‌ام و زمانی که شما اجازه نزدیک شدن به هیچ کس را نمی‌دهید، هیچ‌کس نمی‌تواند آن رفتارهای وسواسی را ببیند. در درون، من پر از احساس بدبختی بودم. نمی‌خواستم باور کنم که چیزی می‌توانست این دیدگاه را تغییر دهد. اما به خودم گفتم که احتیاج دارم درمان شناختی- رفتاری را برای خودم انجام دهم- و به آن چسبیدم. من به هر جلسه فردی که می‌رفتم، به شکل فرد دیگری از جلسه بیرون می‌آمدم.

یک فرد مبتلا به وسواس- نوامبر 2014 

با تشکر از ترجمه سرکار خانم رسانه - کارشناس ارشد روان شناسی

+ نوشته شده توسط ضد وسواس در پنجشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۳ و ساعت |

یک رفتار اجباری عجیب دیگر! 

با تشکر از دکتر امیرپور 

«کوین» جوان 27 ساله‌ای است که عجیب‌ترین اعتیاد دنیا را دارد و از آن بسیار لذت می‌برد؛ در حالی که شاید اکثر انسان‌ها اگر یک روز جای او باشند دیوانه می‌شوند چون انجام بسیاری از کارهای زندگی سخت می‌شود.

این جوان اهل شیکاگو به گچ گرفتن اندام‌های بدنش اعتیاد پیدا کرده است و بدون آنکه استخوانی از بدنش شکسته باشد، دوست دارد آن را گچ بگیرد. این اعتیاد برای مدت 21 سال است که همراه اوست و راهی برای خلاصی از آن پیدا نکرده است.

این مرد از ابتدای اعتیادش تا به حال بیش از 50 هزار دلار خرج خرید آتل‌های گچی یا گچ گرفتن بدنش به روش سنتی کرده است. در حالی که وی می‌داند این کار بسیار احمقانه و عجیب است، اما باز هم اصرار دارد آن را انجام دهد.

این جوان می‌گوید: «من کاملاً سالم هستم و بدنم حتی یک خراش هم ندارد اما وقتی در یک آتل قرار می‌گیرم یا عضوی از بدنم در گچ باشد، احساس راحتی یشتری می‌کنم و حس خوبی در رگ‌های من جاری می‌شود.


وی در ادامه افزود: «در سن 6 یا 7 سالگی بودم که این اعتیاد شروع شد و آن زمان به دنبال این بودم تا دستمال‌های دستشویی را بدزدم و سپس خیسشان کنم و روی بدنم بگذارم تا احساس بهتری داشته باشم. این روزها به دنبال راهی برای از بین بردن این اعتیاد هستم اما هنوز نتوانسته‌ام این کار را انجام دهم.»
مرجع / باشگاه خبرنگاران
+ نوشته شده توسط ضد وسواس در چهارشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۳ و ساعت |

پیکار با هیولای وسواس!

ده چیزی که وسواس نمی­خواهد شما بدانید!

نوشته دکتر جان دی موره

ترجمه آزاد از دکتر مجتبی دلیر

 

  

اسم من اختلال وسواس اجباره اما شما منو همون وسواس صدا کنید. احتمالاً من از کودکی بخشی از زندگی شما بودم که باعث می­شدم طوری فکر و رفتار کنید که انگار باقی آدما فرق دارید. حالا می­خوام درباره کارهای «عجیب» صحبت کنم؛ کارهایی مثل رفتارهای آیینی یا افکار مزاحم و فاجعه آمیز. من مخصوصاً وقتی احساس قدرت می­کنم که می­تونم ترس­های غیرمنطقی رو برانگیخته کنم؛ ترس­هایی که در گوشه کنار و اعماق ذهن شما کمین کردن. آیا شما فوق­العاده از میکروب می­ترسید؟ بسیار نگرانید که فردی که دوستش دارید در یک حادثه رانندگی کشته بشه؟ در مورد یک عدد خاص وسواس دارید؟ بله، این منم، یار دیرین شما، وسواس! آه، چطور می­تونم زندگی شما را به گند بکشم؟! البته چیزی که شما نمی­دونید اینه که من در برابر 10 چیز بخصوص که به شدت ضعیفم می­کنن آسیب­پذیرم. وقتی شما هر کدام از آنها را انجام بدید قدرتم را از بین می­برید. اگر چند تا از آنها را با هم و یک جا انجام بدید مثل گل پرپر می­شم. راستش نباید اینا رو به شما بگم چون اینجوری دارم رازامو افشاء می­کنم اما به هر حال می­خوام این کارو انجام بدم. آماده­اید؟ بریم سر اصل مطلب!

 

10 چیزی که وسواس نمی­خواد شما بدونید

 

1. شناسایی تحریف­های شناختی

وقتی شما تشخیص می­دید که من باعث ایجاد تحریف­های شناختی در شما شدم، منفجر می­شم! این کار شما معنیش اینه که فهمیدید افکار غیرمنطقی­تون فقط فکرن. قدرت شما در تشخیص این تحریف­ها این شانس رو از من می­گیره که در زندگی شما ترس، افسردگی و اضطراب ایجاد کنم.

 

2. درمان شناختی رفتاری

یکی از قدرتمندترین سلاح­هایی که می­تونید در برابر من استفاده کنید درمان شناختی رفتاریه. وقتی شما با یک درمانگر تیمی تشکیل می­دید و او به شما یاد می­ده که چطور با افکار وسواسی که انعکاسی از باورهای غیرمنطقی هستند رفتار کنید در سه کنج قرار می­گیرم.

3. فعالیت جسمانی

وقتی از فعالیت جسمی برای غلبه طبیعی بر افکار منفی استفاده می­کنید، آسیب جدی به من موذی می­زنید. دارم درباره قدرت آمادگی جسمانی و سایر انواع ورزش حرف می­زنم. وقتی اضطرابتونو به سمت فعالیت­های سالم هدایت می­کنید نمی­توم تحملش کنم. ترجیح می­دهم شما بشینید و درباره یک چیزی دچار وسواس بشید که باعث بهم ریختن سیستم گوارشتون بشه!

 

4. زندگی کردن بر اساس ذهن­آگاهی

وقتی شما به طور ذهن­آگاهانه زندگی می­کنید یعنی شما در اینجا و اکنون زندگی می­کنید و درباره شخص، شیء یا موضوع خاصی دچار وسواس نیستید. آه که چقدر متنفرم از وقتی که در حال انجام مراقبه ذهن­آگاهانه یا هر فعالیت دیگری هستید که افکارتون رو از حضور سمّی من پاکسازی می­کنه!

 

5. انتخاب شادی

این واقعاً برای من زجرآوره که شما آگاهانه شادی رو بخشی از زندگی روزانه خودتون کنید. وقتی که واقعاً باور می­کنید که سزاوار شادی و عشق هستید تمام نقشه­هام برای بدبختی ابدی­تون رو نقش بر آب می­کنید. این چیزی نیست که من می­خواهم! اَاَاَاَاَاَاَه!

 

6. پذیرش

لحظه­ای که تصمیم بگیرید حضورم رو در زندگیتون بپذیرید، خواهم رفت به جهنم! فهمیدید، من می­خوام که شما وجودم رو انکار کنید چون با اینکار باعث قدرتمندتر شدن من می­شید! پس وقتی اجازه می­دید افکار وسواسی از سر شما عبور کنن و سپاسگزار ذهن­تون بخاطر حضور آنها می­شید، تبدیل به آجیل می­شم!

 

7. خود- مراقبتی

هروقت از رفتارهایی بر ضد من استفاده می­کنید مثلاً در حال خود- مراقبتی هستید، به نوعی بازنده می­شم. من نمی­خوام شما روی داشتن یک برنامه غذایی سالم یا ایجاد یک شبکه قوی حمایتی تمرکز کنید. به خاطر داشته باشید، هدف من منحرف کردن تمام کارهایی است که شما انجام می­دهید تا ترس­ها و وسواس­هاتون تنها دغدغه شما باشن.

 

8. مصرف دارو

واقعاً ناراحت می­شم وقتی از داروهای مخصوص درمان اضطراب و افسردگی استفاده می­کنید. شما با اینکارتون گام­های فعالانه­ای برای از بین بردن نیروی من برمی­دارید و در نتیجه مانع تلاش­هام برای به بدبختی کشاندنتون می­شید!

 

9. خندیدن

وقتی قادر باشید به خودتون بخندید بخصوص به توانایی من برای وادار کردن شما به تفکر غیرمنطقی، احساس تحقیرشدن می­کنم. واقعاً متنفرم از وقتی که به خودتون می­گویید، "این وسواسه دوباره دهن گشادشو باز کرد" و بعدش می­روید سراغ کارهاتون. این یکی واقعاً گند می­زنه به من!

10. گروه حمایتی

یکی از سلاح­های کُشنده­ای که می­توانید بر علیه من به کار ببرید دوست شدن با افراد دیگری است که وسواس دارند. گروه­های حمایتی برای برند مشهور من یا همون «جادو و سحر روانی» مشکل جدی بوجود می­آورند! شرکت شما در چنین فعالیت­های سالمی به این معنیه که شما به سلامتی اهمیت می­دهید و نه به من! ننننننننننننننننه!!

 

نکته پایانی

چند کار دیگر می­توانید انجام بدهید تا از شر من خلاص بشید، از جمله آموزش دیدن درباره توان من در ایجاد تحریف. خب! خیلی ورراجی کردم! استفاده از این 10 چیز به خودتون بستگی داره! فقط یادتون باشه که من همیشه هستم و در تاریکی­ها کمین کردم تا زندگی شما رو خراب کنم! من با آدمای زیادی رفیقم حتی با برخی ستارگان بزرگ. یکی از بهترین همدستانم افسردگیه، یعنی یک هیولای دیگه که رازهایی داره که نمی­خواد شما بدونید! حالا دیگه باید برم. تا بعد!

 

لطفا برای خواندن مطالب بیشتر درباره وسواس به www.zeddevasvas.blogfa.com مراجعه نمایید.

+ نوشته شده توسط ضد وسواس در جمعه بیست و ششم دی ۱۳۹۳ و ساعت |

 

این هفته درک عموم از بیماری‌های روانی بیشتر مورد آسیب قرار گرفت؛ این‌بار توسط نیکول کیدمن؛ در زیر بخشی از مصاحبه بازیگر برندة جایزه اسکار درباره نقشش در فیلم پدینگتون را می­خوانید.

 قرار بود یک مصاحبه در مورد نقش جدید او در فیلم پدینگتون انجام شود، کیدمن در مورد اینکه چگونه او خود را با کیت اربن (نقش او در فیلم) هماهنگ می‌کند صحبت کرد:

" من کارهای خاصی [در خانه] انجام می‌دهم. من عاشق شستن لباس‌ها هستم. من عاشق انجام دادن این کار هستم، عاشق تماشای خارج شدن آب آلوده از لباس‌ها هستم. خیلی وسواسی به نظر می‌رسم. فقط دوست دارم لباس‌ها را تمیز ببینم."

مصاحبه فضایی طنز‌آمیز داشت. با این حال پدر کیدمن، دکتر آنتونی کیدمن، یک روانشناس قابل احترام بود که در سال 2005 مدال افتخار استرالیا را برای مشارکت‌های خود در روانشناسی بالینی دریافت نمود.

مهم است به یاد داشته باشید که وسواس چیز ساده‌ای در مورد پاکیزگی نیست، و بسیاری از افراد مبتلا به وسواس به واسطه اختلالشان نمی‌توانند پاکیزه باشند. با اینکه کیدمن در مورد تجارب اضطراب‌زای خود در گذشته صحبت کرد، اما نظرات او در اینجا آسیب‌رسان هستند. کسی نمی‌تواند "خیلی وسواسی" باشد. یک فرد مبتلا به وسواس، مثل افراد دیگری نیست که به یک مسئله سلامت روان مبتلا هستند، فرد وسواسی از وسواس خود رنج می‌برد.

اصطلاح "من خیلی وسواسی هستم" اخیرا در مرکز چندین کمپین بین‌المللی، به منظور ایجاد درک متقابل در بین افراد مبتلا به وسواس مطرح شد که در حقیقت، یک ناتوانی بسیار فلج‌کننده و تضعیف‌کننده است. افراد مبتلا به وسواس پرندگان کوچکی نیستند که شما به روش خودتان برای کار در موردشان مطالعه کنید، به‌وسیله افرادی که به نظر می‌رسد خودشان ایرادگیر هستند یا به وسیله چیزهایی که کمی "دور از ذهن" هستند دچار دردسر شده باشند.

وسواسی، مادری است که نمی تواند از فرزندش بواسطه ترس از آسیب رساندن ناخواسته به او مراقبت کند، یا مردی که 48 بار به یک اتاق وارد و از آن خارج می‌شود به دلیل اینکه کاشی‌های ترک خورده او را عذاب می‌دهند. وسواسی، نوجوانی است که نمی‌تواند خانه‌اش را بدون ترس از آسیب زدن به دیگران ترک کند چون ذهنش به او می‌گوید که تو انسان بدی هستی که می‌خواهی آسیب رسان باشی.

یک فرد مبتلا به وسواس میل شدیدی برای انجام برخی کارها به صورت تکراری دارد- که به عنوان تشریفات یا اجبارها شناخته می‌شوند- با هدف دور کردن افکار ترسناک، جلوگیری از رخدادهای وحشتناک، و یا اطمینان‌گیری بسیار از اینکه همه چیز ایمن، پاکیزه، یا به نحوی مناسب ‌باشد.

                                                                                      27 نوامبر 2014

+ نوشته شده توسط ضد وسواس در پنجشنبه یازدهم دی ۱۳۹۳ و ساعت |

عدد شمارش من هفت یا مضربی از آن است. اگر من در حال عبور از خیابان هستم، دوست دارم در هفت گام بگذرم- یا 14، 21 و . . . بسته به عرض خیابان. همینطور، بالا و پایین رفتن از پله‌ها یا پله‌برقی. اغلب اینکار را به وسیله چند قدم بزرگ، یا قدم‌های کوچک در بالا/پایین/اطراف خیابان انجام می‌دهم. پنهان کردن این وسواس بسیار آسان است.

برای هارون در تیمارستان، این کار پیچیده‌تر است. وسواس او می‌خواهد که کمد لباس‌های زیرش را باز کند و آنها را به تعداد معینی بازبینی کند. او اعداد جادویی دارد: 1 (اگر شانس بیاورد)، 2، 4، 7، 11، 13 (!)، 16، 24، 33، 53 . . .من فکر نمی‌کنم الگوی خاصی بین آنها وجود داشته باشد. باز و بسته شدن در کمد باید با صدای بلند باشد، در غیر این‌صورت به حساب نمی‌آید. این کار بسیار خسته‌کننده و زمان‌بر است، به خصوص اگر هارون برای رفتن به کار دیرش شده بود. او مدیر یکی از بخش‌های شرکت نفت است.

من ادعا نمی‌کنم که این دو وسواس یکسان است. عبور کردن من از خیابان با ضریبی از هفت قدم تأثیر کمی بر زندگی من دارد. وسواس چک کردن کشوی هارون و بستن در، و هر چیز دیگری تأثیر بزرگ و مخربی بر او دارد. به همین علت او تحت درمان فشرده در بیمارستانی در جنوب لندن قرار گرفت.

+ نوشته شده توسط ضد وسواس در پنجشنبه چهارم دی ۱۳۹۳ و ساعت |

تمام دانشجویان درس مشاوره شغلی (هر دو گروه) و همچنین دانشجویان درس فنون مشاوره لازم است در جلسه آخر حضور داشته باشند. در غیر اینصورت با توجه به سقف غیبت ها در فهرست محرومان پایان ترم قرار خواهند گرفت.

+ نوشته شده توسط ضد وسواس در دوشنبه یکم دی ۱۳۹۳ و ساعت |

 اخیراً به فردی گفتم:"من وسواس دارم و در حال مصرف دارو و انجام کارهای درمانی دیگر هستم". او با تعجب زیادی به من نگاه کرد. احساس کردم به این دلیل بود که گفتم در حال مصرف دارو هستم. من به دنبال همدردی یا تلاش برای جلب توجه نبودم بلکه تلاش می‌کردم خودم را از آنهایی که می‌گویند "اوه، من در فلان کار خیلی وسواسی هستم" متمایز کنم. وقتی که به مصرف دارو اشاره کردم یا اینکه گفتم اختلال من توسط یک روانشناس و روانپزشک تشخیص داده شده است، تلاش می‌کردم تأکید کنم که این اختلال بسیار جدی است. اکثر افراد اینطور واکنش نشان می‌دهند که "اوه، بله! من هم همه کتاب‌هایم را به ترتیب حروف الفبا مرتب می‌کنم و از اینکه کسی نظم آنها را به هم بزند متنفرم"، یا مواردی شبیه به این. من معتقدم اینکار تلاشی است برای یافتن نقاط مشترک، اما برای من مثل این است که بگویم من سرطان دارم و اینطور پاسخ بشنوم که "اوه! من هم هفته پیش یک آنفولانزای وحشتناک داشتم". خواهش می‌کنم مردم این اختلال را جدی بگیرند. 

 29  آپریل 2014  

دیوید آدامز  

یک فرد مبتلا به وسواس

+ نوشته شده توسط ضد وسواس در پنجشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۳ و ساعت |